تبليغاتX
شما که غریبه نیستید ... !
باران باشد... تو باشی...یک خیابان بی انتها باشد... به دنیا می گویم خداحافظ............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:12  توسط برعکس  | 

ایام امتحانات مثل آمپول زدن می مونه
سفت بگیری پدرت دراومده، پس چشاتو ببند و شُل کُن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 23:55  توسط برعکس  | 

خیلی می خوام اینجا بنویسم... امان از گوشادی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 23:23  توسط برعکس  | 

سر شیمی آلی مهسا داشت "خندیدن بدون لهجه" ی فیروزه دوما(یِ عوضی!) رو می خوند، جلویی مون برگشت پرسید: "شمام اهل کتاب اید؟" و ادامه داد که: "منم خیلی کتاب خونم... از رمان دانیل استیل و از فلسفه پائولو کوئیلو".

ینی با همچین مغز طلاهایی طرفم من... ای خداااا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:45  توسط برعکس  | 

یه پرسشنامه ی روان شناسی دادند به امیر،
با التماس و خواهش اومده پیشم که خواهری این رو تو پر کن
در این حد بگم که یه جوری فرمش رو پر کردم که همین فرادا با یدونه ازین لباس بی آستین ها که دگمه هاش از پشت بسته می شه بیان سراغش!!!  :دی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 0:43  توسط برعکس  | 

هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم توی زندگیم یه همچین ظرفیتی از خودم نشون بدم.


و جای تبریک داره...باره دومه که از این سوراخ گزیده می شم!

و می ترسم (هم به جای "همدست" و هم به جای خودم)،

از سه باره گزیده شدن

و از گزیدن

و چه جوریه که با سپیده از این بساطا ندارم!؟ (یادته سال دوم چقدر تو سر و کله ی هم زدیم...اون روز توی سایت که رسما دعوامون شد:(

و نصیحت خاله ام که گفت با آدم هم سطح خودت بشین و پاشو!

و نصیحت مامانم که گفت: ... بگذریم!

و ناله ی من که ... بگذریم!



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 3:19  توسط برعکس  | 

 شازده کوچولو گفت:
کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 12:19  توسط برعکس  | 

"هرمیون"(هرماینی؟) بود یک هفته بعد از سمج تاریخ جادوگری اش یکهو از خواب می پرید و جزوه مرور می کرد و بعد می فهمید هفته ی پیش امتحان تاریخ جادوگری اش رو داده...

من ممدشونم!!!

بعد از یه هفته و خرده ای دیشب تا صبح کابوس پایان ترم دفاع مقدس میدیدم :O

کابوس درس اختیاری!؟!؟!؟

نمی شد کابوس ترمو ببینم حالا =)

حاشیه: بی صبرانه منتظر دومیش ایم =*

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 0:31  توسط برعکس  | 

باید نقاشی رو شروع کنم ... شروعشم باید پر از خون و چشم باشه. از جفتشون می ترسم.

باید یه پازل بزرگ بخرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:54  توسط برعکس  | 

همش دارم فکر می کنم کجا سوتی دادم؟؟؟

همش تقصیر این سپیده است دیگه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 1:41  توسط برعکس  |